اومدن مهمون به خونمون
پنج شنبه بعد از عيد فطر فاطمه و خاله و شيرين با بابا ش باهم اومدن خونمون خيلي خوشحال شدم
.gif)
آخه خيلي دلم براشون تنگ شده اون روز من و بابا جواد رفتيم دنبالشون و آورديمشون خونه فاطمه هم از من اجازه گرفت و عروسك هاتو برداشت گفت خاله مواظبم كه خراب نشن . فردا يعني جمعه با هم رفتيم دريا و تا غروب مونديم تو هم گاهي تكون ميخوردي وقتي غروب شد خاله شيرين به فاطمه گفت دعاي فرج رو بخون و چند تا دعا كن كه آمين بگيم فاطمه هم گفت خدايا ني ني خاله طيبه زودتر بدنيا بياد مامانش گفت نبايد بگي زودتر بدنيا بياد بايد بگي سالم بدنيا بياد .
.gif)
فاطمه هم با تيوب زرد خوشگلش كلي توي آب بهش خوش گذشت خاله شيرين ميگفت اين اولين بار كه فاطمه اين همه مياد وسط دريا هميشه ميترسيد.بابا جواد اومدو كلي با فاطمه بازي كرد تازه اومد پيش منو گفت دختر گلم پونا خانم بهش خوش ميگذره ( ماماني هنوز برات اسم انتخاب نكرديم اما يكي از اسم هايي كه بابا جواد دوست داره پوناست )
هر روز هم فاطمه كلي به بابا التماس ميكنه تورو خدا يه روز بيشتر خونه خاله بمونيم. .gif)


اومدن مهمون به خونمون
